آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ پشت سر ’ :

مسابقات آکروژیم

{ پست شده در ۱۹ تیر ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

۱۵ تیر امسال یک روز جالب و ببیاد موندنی شد واسه‏م :)
به لطف خدا تونستیم مقام دومی کشور رو در رشته آکروژیم (Acrogym) در قسمت ۴ نفره بالانس بدست بیاریم و در مجموع به عنوان نماینده اصفهان به مقام سوم کشور برسیم.
امسال سومین دوره مسابقات قهرمانی کشور آکروژیم نیمه تیرماه به میزبانی تهران برگزار شد! از یک ماه قبل از مسابقات شروع به تمرین کرده بودیم! چیزی در حدود ۷ سال بود که در زمینه آکروبات فعالیت داشتیم ولی اولین باری بود که به مسابقات این رشته اعزام می‏ شدیم. واسه خود من تجربه جدیدی بود چون حدود ۱۲ سال بود که از آخرین مسابقه‏ی رسمی ورزشی که تو سطح کشوری داده بودم می‏گذشت و مدتها بود دنبال یه همچین فرصتی می‏گشتم. بعد از تغییر و تحولات اخیر هیئت ژیمناستیک اصفهان تیم منتخب واسه این مسابقات نسبت به قبل چهره جدیدی داشت. من و جواد کاظمی و مهیار مصفی به عنوان سه نفر از گروه آکروبات آذین به همراه مصطفی صدیقی رییس هیئت ژیمناستیک شهرستان انتخاب شدیم واسه تیم ۴ نفره و محمد و حسن جباری هم واسه تیم ۲ نفره. تمرینات رو از اواسط خرداد شروع کردیم یعنی چیزی حدود یکماه قبل از مسابقات (ادامه…)

به راستى که دوستى را زبان اظهار کند، ولى محبت را چشمان

{ پست شده در ۰۵ تیر ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

یه باغبونی بهم می‏گفت زمانی باغبون خوبی می‏شی که هرس کردنت خوب باشه! اگه هرس بلد نباشی مجبور می‏شی بعد یه مدت بری سراغ ریشه! اگه هرس بلد نباشی باید فاتحه باغت رو بخونی! ولی اگه خوب هرس کنی بموقع هرس کنی به اندازه هرس کنی! اون موفعست که باغت همیشه سرسبز و خرم و موندگار می‏مونه!
می‏گفت آفت کم کم میاد آروم آروم زیاد می‏شه و اگه جلوشو نگیری یهو به یه جایی میرسه که نمیدونی چی شد! نابود می‏کنه نرم نرم و آسه آسه! می‏گفت واسه اینکه بتونی جلوی آفت رو بگیری باید خیلی خوب بشناسیش! هم تو اونو بشناسی هم اون تو رو! اما خب خیلی کار سختیه چون اساسا جنس ما متفاوته! می‏گفت اگه بخوای جلوی آفتو بگیری دیگه نباید به خودت فکر کنی!

یه روز یه باغبونی ….  یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میون
…. باغچه مهربونی
می‏گفت سفر که رفتم
…. یه روز و روزگاری
این بوته‏ی یاس من
…. می‏مونه یادگاری
هر روز غروب، عطر یاس
…. تو کوچه‏ها می‏پیچید
میون کوچه باغا
…. عطر خدا می‏پیچید
اونایی که نداشتن
…. از خوبی‏ها نشونه
دیدن که خوبیه یاس
…. باعث زشتیاشونه
عابرای بی احساس
…. پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستند
…. آدمای ناسپاس
یاس جوون مرگمون
…. تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه
…. اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه
…. شبونه یاس و برداشت
پنهون زنامحرمان
…. تو باغ دیگه ای کاشت
هزار ساله کوچه‏ها
…. پر می‏شه از عطر یاس
اما مکان اون گل
…. مونده هنوز ناشناس!

عیدتون مبارک! :rose:
یا علی!

—————————————————–
پ.ن: عنوان این پست برگرفته از “غررالحکم ، باب حب و دوستی

خیلی دلم واسش تنگ شده حج آقا!

{ پست شده در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

اول اینکه تسلیت میگم به همه دوستان عزیز رحلت پیام بر مهر و عطوفت رو! پیام بری که آمدنش، بودنش و رفتنش سرشار از محبت و دوستی بود!

بعدشم تسلیت میگم شهادت آقا علی بن موسی الرضا رو! اسطوره فراست و دانایی!

امیدوارم خدا بهمون توفیق شناخت و پیروی این بندگان خاصشو عطا کنه!

بهانه ای شد که یادی بکنم از اولین سفر و آخرین سفر زیارتیم به مشهد مقدس! اولیش مربوط میشه به ۲۰ یعنی بیــــــــــــــــست سال پیش یعنی سال ۶۸ فکـــــــــــــــــــــر کن! منم سال ۶۸ بودم حتی مشهدم رفته بودم اون موقه ها سه سال و اندی بیشتر نداشتم B-)

خیلی خاطره ای از اون موقه ها که ندارم ولی (ادامه…)

پیغام ماهی ها!

{ پست شده در ۰۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
برچسب ها :
مربوط به : خانوادگی, پشت سر

علی

علی

پاشو علی

پـــــــــاشــــــو

پاشو سحر شده!

پـــــــــــــاشو سحر شده دیگه…

“مومنان! سحرخیز تا اذان صبح به افق اصفهان فقط ۲۵ دقیقه دیگر وقت باقیست”

“پاشو ۲۰ دیقه مونده!”( یه ۵ دقیقه ذخیره میکردن که بیدار شیم :) )!

چقدر سرده حیاط دارم یخ میزنم! کی حالشو داره بره تا اونطرف حیاط دستشویی!

وای چقدر این آب توی حیاط سرده! یخ زدم! بدوییم بریم تو اتاق باباجون سحری بخوریم الان اذان میشه!

“اللهم انی اسألک…” خیر مقدمیه که امواج محترم ( به قول صالح اعلای عزیز ) رادیو اصفهان میفرسته. سفره پهنه سفره ای که (ادامه…)

چشم ناز طبیعت!

{ پست شده در ۰۷ مرداد ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

سلام

این پست در ادامه پست یک هفته شلوغ و به یاد موندنیه!

جمعه این هفته شلوغ، یه روز به یاد موندنیه دیگه بود! روزی که دوستی توش موج میزد.

این اردو از چند وقت قبلش پیشنهاد داده شده بود از طرف حسین! چون خودش قبلا این منطقه رو دیده بود پیشنهاد داد و با توجه به پایه بودنه دوستای ۸۵ی قرار بر این شد که روز جمعه مورخ ۸۸/۰۴/۲۶  رو اختصاص بدیم به این اردو تو این منطقه!

تو این اردو چندتا مهمون ویژه حضور داشتن که از بچه های دانشگاه نبودند یکی از این مهمونا (ادامه…)

یک هفته شلوغ و به یاد ماندنی!

{ پست شده در ۳۱ تیر ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

سلام

این هفته یعنی هفته سوم مردادماه به همت و دعوت دوستای ۸۵ی همینطور اومدن احمد( منظورم احمد میرهاشمی رفیق شفیق رفیق شفیق خودم یعنی آرمان خان ) به اصفهان تبدیل به یک هفته شلوغ و به یاد ماندنی شد.

روز اول این هفته خیلی معمولی بود ولی از روز یکشنبه با برنامه تخت فولاد گردی داستان شروع شد.

خیلی وقت بود که میخاستم اساسی یه چرخی توی تخت فولاد بزنم اما پا نداده بود تا اینکه بچه های ۸۵ پیشنهاد بیرون رفتن دادن. منم حداکثر سواستفاده رو کردمو تخت فولاد و پیشنهاد دادم که موافقت شد. بعداظهر راه افتادیم به سمت تخت فولاد تو راه یه سری به بستنی انار محمد زدیم که اونم خیلی وقت بود نرفته بودم خیلی چسبید. بعدشم (ادامه…)

یه موجود جالب!

{ پست شده در ۱۸ تیر ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : ورزشی, پشت سر

سلام

دیروز به متفاوت بودن این بچه ایمان پیدا کردم!

یه موجود جالب!

یه موجود جالب!

اسمش مصطفی است. یکی از شاگردای باشگاهه! این مصطفای ما فقط ۶ سالشه اما بعضی وقتا یه چیزایی ازش میشنوم که عمرا نمی تونم به خودم بقبولونم که دیده یه بچه  ۶ ساله اینطوری باشه! آخه تو این چند سال اصلا نمونشو ندیده بودم.

مورد اول مربوط میشه به ۲ هفته پیش که مصطفی بعد از یک سال دوباره اومده بود سر کلاس (پارسال تابستونم مثله خیلی از بچه های دیگه اومده بود اما ادامه نداد تو طول سال!).  داشتم با بچه ها کار میکردم نزدیک مصطفی که شدم صدام کرد! جوابشو که دادم گفت میشه استاد گوشتونو بیارید نزدیک! گفتم خدایا چی میخاد بگه حتما مثله بقیه میخاد اجازه بگیره بره آب بخوره اما (ادامه…)