به راستى که دوستى را زبان اظهار کند، ولى محبت را چشمان
یه باغبونی بهم میگفت زمانی باغبون خوبی میشی که هرس کردنت خوب باشه! اگه هرس بلد نباشی مجبور میشی بعد یه مدت بری سراغ ریشه! اگه هرس بلد نباشی باید فاتحه باغت رو بخونی! ولی اگه خوب هرس کنی بموقع هرس کنی به اندازه هرس کنی! اون موفعست که باغت همیشه سرسبز و خرم و موندگار میمونه!
میگفت آفت کم کم میاد آروم آروم زیاد میشه و اگه جلوشو نگیری یهو به یه جایی میرسه که نمیدونی چی شد! نابود میکنه نرم نرم و آسه آسه! میگفت واسه اینکه بتونی جلوی آفت رو بگیری باید خیلی خوب بشناسیش! هم تو اونو بشناسی هم اون تو رو! اما خب خیلی کار سختیه چون اساسا جنس ما متفاوته! میگفت اگه بخوای جلوی آفتو بگیری دیگه نباید به خودت فکر کنی!
یه روز یه باغبونی …. یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میون …. باغچه مهربونی
میگفت سفر که رفتم …. یه روز و روزگاری
این بوتهی یاس من …. میمونه یادگاری
هر روز غروب، عطر یاس …. تو کوچهها میپیچید
میون کوچه باغا …. عطر خدا میپیچید
اونایی که نداشتن …. از خوبیها نشونه
دیدن که خوبیه یاس …. باعث زشتیاشونه
عابرای بی احساس …. پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستند …. آدمای ناسپاس
یاس جوون مرگمون …. تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه …. اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه …. شبونه یاس و برداشت
پنهون زنامحرمان …. تو باغ دیگه ای کاشت
هزار ساله کوچهها …. پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل …. مونده هنوز ناشناس!
عیدتون مبارک!
یا علی!
—————————————————–
پ.ن: عنوان این پست برگرفته از “غررالحکم ، باب حب و دوستی“



علی چلمقانی