دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب…
یادمه یه روز یه دوستی این جمله رو واسم فرستاد : “دلم برخواستنی به ناگاه میخواهد و گریختنی گرامی از سر فریــــــــاد، دلم غاری میخواهد و خوابی سیصد ساله…”. امروز سرونهی فکرای مربوط به این چند روز و شاید چند ماه و حتی این یک سال اخیر یاد جملهش افتادم و دنبال باقی متنش رفتم شایدم رفتم که به غارش پناه ببرم!
دلم برخواستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد. دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد . می خواهم چشم بر هم گذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود؟ و ندانم که کدامین قرن از پی کدامین قرن می گذرد و کاش چشم که باز می کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود. من آدمی هزار ساله ام که هزارن بار گریخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا که رفته ام دقیانوس نیز با من آمده است. من خوابیده ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید.
من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشمهای من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت که بر قلب من تکیه زده است و آن سوارانی که از پی من می آیند نه در راهها که در رگهای من می دوند.
چه بگویم که گریختن از این دقیانوس گریختن از من است و شورش بر او ، شوریدن بر خودم
نه ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهایی
من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید. فردا ،مصاف من است و دقیانوسم. بی زره و بی شمشیر و بی کلاه تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش
فقط میتونم بگم که یه چیزی رو فراموش کرده بودم :«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ، کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (الصف، آیات ۲ و ۳)
————————————————-
پی نوشت ۱ : متن از کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» از عرفان نظر آهاری
پی نوشت ۲ : علیرغم میلم دست به میخ و تخته شده بودم واسه در اینجا که این متن جلوی چشمم اومد. از دوستی که این متن رو روزی واسم فرستاد سپاسگزارم
- » فصل جدید: سربازی!
- » یکسالگی عبور موقت!
- » به راستى كه دوستى را زبان اظهار كند، ولى محبت را چشمان
- » فصل سکوت...
- » جناب عشق بلند است همتی حافظ .... که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند

علی چلمقانی
بسیار خواندنی بود؛ بله گاهی اوقاته که آدم میخواد از دغدغه های زندگی لحظه ای جدا بشه
موفق باشی…
به به، علی آقا… ما که چشممون سفید شده بود به وبلاگتون، چه عجب بالاخره پست زدی
زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش
خیلی قشنگ بود
منتظر پستهای بعدیت هستیم…
سلام به دوستان عزیز و تشکر از لطفشون
@میثم : با “گاهی اوقات” موافقم ولی بعضا این گاهی میل میکنه به سمت تمام.
@حمید : من واقعا شرمنده همه دوستان هستم به خاطر وققههای طولانی ولی خب گاها چیزی واسه نوشتن پیدا نمیکنم. سعیمو میکنم که دیگه وقفهها طولانی نشند. منتظر پستای تو هم هستیم.
خدا گفت: آنکه خبر باد را میفهمد، قلبش در بیم و امید میلرزد و قلب مومن اینچنین است…
و به یاد دارم كه فرشتهای به من گفت:جهان آكنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه كافری هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.
اما همین امروز ایمان بیاور كه پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، برای ایمان آوردن تو كافی است…
شروع آشنایی با عرفان نظر آهاری با همین متن زیبا و فوق العاده بود! بارها خوندمش و همیشه مثل بار اول واسم جذاب بوده!
سپاس!