آرشیو بر اساس خرداد, ۱۳۸۹:

دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب…

{ پست شده در ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }
مربوط به : روزانه ها

یادمه یه روز یه دوستی این جمله رو واسم فرستاد : “دلم برخواستنی به ناگاه می‏خواهد و گریختنی گرامی از سر فریــــــــاد، دلم غاری می‏خواهد و خوابی سیصد ساله…”. امروز سرونه‏ی فکرای مربوط به این چند روز و شاید چند ماه و حتی این یک سال اخیر یاد جمله‏ش افتادم و دنبال باقی متنش رفتم شایدم رفتم که به غارش پناه ببرم!

دلم برخواستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد. دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد . می خواهم چشم بر هم گذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود؟ و ندانم که کدامین قرن از پی کدامین قرن می گذرد و کاش چشم که باز می کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود. من آدمی هزار ساله ام که هزارن بار گریخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا که رفته ام دقیانوس نیز با من آمده است. من خوابیده ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید.
من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشمهای من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت که بر قلب من تکیه زده است و آن سوارانی که از پی من می آیند نه در راهها که در رگهای من می دوند.
چه بگویم که گریختن از این دقیانوس گریختن از من است و شورش بر او ، شوریدن بر خودم
نه ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهایی
من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید. فردا ،مصاف من است و دقیانوسم. بی زره و بی شمشیر و بی کلاه تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش

فقط می‏تونم بگم که یه چیزی رو فراموش کرده بودم :«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ، کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (الصف، آیات ۲ و ۳)
————————————————-
پی‏ نوشت ۱ : متن از کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» از عرفان نظر آهاری
پی نوشت ۲ : علیرغم میلم دست به میخ و تخته شده بودم واسه در اینجا که این متن جلوی چشمم اومد. از دوستی که این متن رو روزی واسم فرستاد سپاسگزارم
:rose: