خیلی دلم واسش تنگ شده حج آقا!
اول اینکه تسلیت میگم به همه دوستان عزیز رحلت پیام بر مهر و عطوفت رو! پیام بری که آمدنش، بودنش و رفتنش سرشار از محبت و دوستی بود!
بعدشم تسلیت میگم شهادت آقا علی بن موسی الرضا رو! اسطوره فراست و دانایی!
امیدوارم خدا بهمون توفیق شناخت و پیروی این بندگان خاصشو عطا کنه!
بهانه ای شد که یادی بکنم از اولین سفر و آخرین سفر زیارتیم به مشهد مقدس! اولیش مربوط میشه به ۲۰ یعنی بیــــــــــــــــست سال پیش یعنی سال ۶۸ فکـــــــــــــــــــــر کن! منم سال ۶۸ بودم حتی مشهدم رفته بودم اون موقه ها سه سال و اندی بیشتر نداشتم
خیلی خاطره ای از اون موقه ها که ندارم ولی میدونم بعد بیماری تقریبا سختی که بابام پشت سر گذاشته بود توفیق این زیارت نصیبمون شده بود. یادمه اولین و آخرین باری که سوار قطار شدم همون بار بود از قطار فقط صدای وحشتناکش و ایستگاه شلوغش یادمه. از خود مشهد مقدسم چیز زیادی یادم نیست و تنها خاطراتم توی همین چندتا عکسی خلاصه میشه که اینجا میذارم. عکسایی که واقعا دوستشون دارم. از بهترین عکسای زندگیمن. ما که اون موقه ها دوربین نداشتیم ولی از مامان شنیدم – همین امروز – که بابام یه دوربین توی مشهد کرایه کرده بوده. دستش درست
اون موقه ها ظاهرا تلفن چیزه جذابی بوده. راستی یادمه این فیله رو که دیدم ترسیدم و پا گذاشتم به فرار بابام دوید دنبالم و گرفتم خودشم نشست رو خرطومه فیله و عکس انداخت. یادمه وقتی رفتیم دمه قفس شیر و پلنگا عاطفه کلی ترسید و کلیم گریه کرد آخه بچه ۲ سالشم نشده بود. توی اون سفر یکی از عمه هام هم همراهمون بود. عمه رباب
آخرین زیارت مشهدمونم مربوط میشه به ۱ سال پیش! دقیقا یک سال قمری پیش. یعنی ۲۷ تا ۳۰ صفر ۱۴۳۰ یا ۶ تا ۹ اسفند ۱۳۸۷ شمسی. این یکیو خیلی خوب یادمه! تک تک لحظاتش جلوی چشمامه. یادمه امتحانای ترم ۷ تموم شده بودو منم که ترم سنگینی داشتم خیلی داغون بودم
محمدحسن رو توی دانشگاه دیدم گفتم ممد جون خیلی دلم مسافرت میخواد پایه ای بریم جمکران! اونم نه نیاورد و یه یا علی گفت. قرار شد سه شنبه هفته بعدش بریم جمکران باتفاق دوستان ولی من یکم تقویمو زیرو رو کردمو دیدم که ۳ – ۴ روز تعطلیه تـــــــــــــــــوپ توی اسفند داریم البته چون مربوط به شهادت امام رضا می شد میدونستم که مشهد شلوغه و جای سوزن انداز نیست ولی گفتم هرطور شده میریم. اون موقه ها آرمان هنوز از کرج نیومده بود. تلفنی بش گفتم واسه ۶ تا ۹ اسفند برنامه نذار میریم مشهد – امری بود – اونم که مثله همیشه پایه
نه نیاورد و پایه شد. بعدش به محمد حسن گفتم بجای جمکران بریم مشهد اونم
داد. بعدش به چندتا دیگه از بچه ها گفتم. علی و پویان و نصیر پایه شدن. رضا که خودش با خانواده برنامه داشت واسه مشهد هادی هم همینطور. میثمم یادمه بهونه آورد.ولی خیلی دوست داشتم اونام بیان.
خلاصه باتفاق دوستان و امیر-داداش گلم- و مرتضی – پسر خالم – و مسعود – پسر داییم – که هم قطار امیر بودن راهی شدیم. از اصفهان مساله منزل و اینا رو حل کردیم با آشنایی که داشتیم آقا امید گل که خیلی بمون حال داد چون تو اون موقه مشهد خونه گرفتن خیلی سخت بود. روز اولی که رسیدیم مشهد اینقدر شلوغ بود که موبایلا خط نمیدادند به زحمت امید رو پیدا کردیمو اونم مرام گذاشت و اومد دنبالمون خونه خوبی گرفته بود واسمون توی خیابون طبرسی.
روزای خیلی خوبی سپری شد واسمون! روز اولی که رفتیم زیارت واسه نماز مغرب و عشا بود که خیلی به هممون چسبید از جمله من و آرمان که با هم بودیم. آخه آرمان بار اولش بود میومد مشهد. چند روزی که مشهد بودیم به زیارتو گپ و گفت و خنده با دوستان سپری شد. فکر کنین پویان و محمدحسن با هم باشند چی میشه. برناممون خیلی باحال بود صبح و ظهر و شب رو حرم بودیم. فقط واسه غذا میومدیم خونه خیلی بچه های پایه ای بودن واسه مسافرت. یادش بخیر این پویان هی میگفت بریم بیرون غذا آماده بخوریم مام که تو این خطا نبودیم
البته یه روزشم باتفاق دوستان رفتیم شاندیز واسه نهار. غذای خیلی توپی داشت این شاندیز باضافه آب و هوای خیلی عالی.
از بهترین خاطرات مشهد واسم آهنگی بود که توی حرم هی توی ذهنم تکرار میشد نمیدونم چرا
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد … انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد … تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن می رسه … هر چی که جادست رو زمین به سینه من میرسه … … …. ربطشو هنوزم که هنوزه نمیدونم.
یه روز سحرم یه سوتیه باحالی دادم توی ساعت نماز صبح! من ساعت اذان صبحو اشتباه دیده بودم. دیر رفتیم حرم تازه تو حرمم نشسته بودیم در انتظار نماز صبح ملتم نماز و خونده بودنو داشتن بر میگشتن
واسه برگشتم با مساله کمبود بلیط مواجه شدیم یعنی یکمی اذیت شدیم واسه بلیط برگشت چون واقعا شلوغ بود البته این گیر نیمدن سبب این شد که یه روز بیشتر بمونیم. واقعا امام رضا طلبیده بودمون.
واقعا دلم واسه مشهد تنگ شده فکر کنم تو این شرایط خیلی بش نیاز دارم.
امیدوارم خودش همه دوستانو بطلبه و مام در کنارشون باشیم
—————————————————————————–
پ. ن: واسه دیدن عکسا در سایز اصلی روی اونها کلیک کنید!
- » مسابقات آکروژیم
- » به راستى كه دوستى را زبان اظهار كند، ولى محبت را چشمان
- » جناب عشق بلند است همتی حافظ .... که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند
- » چقدر دل آسمون امروز بارون میخواست!
- » زنگ تفریح من کجا به صدا در می آید!











علی چلمقانی
آقا این عکسهای کودکیت خیلی باحال بود! بسیار عالی! یادم بیار یه صحبتی از مدلِ «عمو جون…» باهات داشته باشم حتما!
راستی یادم رفت بگم! بنده سال ۶۷ توفیق زیارت امام رضا رو داشتم!
بعله! یه همچین آدمی هستم!
سلام عـــــــــامو جون
چیطورین؟ از این طرفا؟ اوضاع احوال خبس؟
رضا جون جات خیلی خالی بود پـــــــــــــــــــــارسال! قسمت کنه با هم بریم!
خیلی عالی؛ انشاء الله مستند خودت هم درست کنی!!!
)

مستند شاخص علی …
به زودی ؛ از اول اسفند ۱۳۸۸
انشاء الله توفیق شه، یه بار با هم بریم مشهد؛
منم در عنفوان جوانی زمانی که تقریباً دو سال داشتم؛یادمه رفتیم مشهد به سبک هیئتی و با اکثر فامیل های نزدیک(این از اولیش که البته چیزی یادم نیست
آخریش هم الان برای شما لو میدم که تقریباً دو هفته پیش ازش برگشتم به سبک مجردی از نوع چهار نفره
جات خالی و در ضمن دعات هم کردم؛
انشاء الله یه سفر از همین الان قولش بده نصیبمون بشه با هم بریم…
یا علی
زیارتت قبول آقـــــــا

ممنون که به فکر ما بودی میثم جون. انشاله اگه آقا بطلبن حتما می ریم. دعا کن بطلبن چون بد جوری نیازش دارم
علی یارت
امروز از شاگردام پرسیدم که این چند روز تعطیلی رو کجا بودین؟
گفتم ایول چی یادته از مشهد؟ گفت یه عروسک اونجا خریدم

اونم اونجا یه عروسک خریده بود!!!!
آنیتا می گفت که من یه بار رفته بودم مشهد
یادم باشه واسه بچه م وقتی بردمش مشهد حتما یه عروسک بگیرم
راستی ترنمم این چند روزه رفته بود دوبـــــــی
وای من عاشق این عکستم بچــــــــــــــــــــــــــــــه!(اولی رو میگم
)
سوتی تونم یادمنه!!! نشستیم واسه نماز…
واقعا یادش بخیر!
“…یادمه این فیله رو که دیدم ترسیدم و پا گذاشتم به فرار…”
بیچاره فیله!!!اون باید فرار می کرد
بلـــــــــه!
من گفتم: علی چرا همه دارن میرن؟! هوام یکم روشنه ها…
علی گفت : هنوز مونده آخه!!!
دیگه بعدشم رفتیم تو کار آهنگ پت و متو اینا…
یادش بخیر… عجب خاطراتی!مخصوصا سالاد ماکارونی مامان علی… وای!!!!!!!!!!!!
خیلی چسبید! مرسی دادا!خاطرات مرور شد…
منم عاشق گل وجودی خوددم دادا
)
اون فیله میخواست فرار کنه بابام نذاشت ..دی
آره یادش بخیر چقدر خوردیم
ممنون که سر زدی
یا حق
علی جون قربون دستت یه افزونه مفزونهای نصب کن که ما از کامنت جدیدا با خبر شیم! والا به خدا!
کاوشگر فکر کردی این عابر پیاده اگه این افزونه رو نصب کنه که دیگه آمار بازدیدش بالا نمیره که…
این یه نوع سیاسته
به شدت تکذیب میکنم
اولا کدوم بازدید بالا! بعدشم آقا ما مخلص بازدید کننده هستیم.
در اسرع وقت انجام میشه اما میدونین مسولش امروز نیمده دیروزم نیمده بود احتمالا فردا هم نیاد هر وقت اومد بش میگیم هر کی کامنت داد یه بوقی چیزی بزنه
آخـــــــــــی !!! واقعا دلم براتون تنگ شده بود! خیلی خوشحال شدم عکساتون دیدم!
ایشالا جشن فارغ التحصیلی
سلام
ممنون که سر زدین. دل منم واسه همه دوستای خوب تنگ شده.
انشاله به قید هیاط!!!