آرشیو بر اساس بهمن, ۱۳۸۸:

خیلی دلم واسش تنگ شده حج آقا!

{ پست شده در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

اول اینکه تسلیت میگم به همه دوستان عزیز رحلت پیام بر مهر و عطوفت رو! پیام بری که آمدنش، بودنش و رفتنش سرشار از محبت و دوستی بود!

بعدشم تسلیت میگم شهادت آقا علی بن موسی الرضا رو! اسطوره فراست و دانایی!

امیدوارم خدا بهمون توفیق شناخت و پیروی این بندگان خاصشو عطا کنه!

بهانه ای شد که یادی بکنم از اولین سفر و آخرین سفر زیارتیم به مشهد مقدس! اولیش مربوط میشه به ۲۰ یعنی بیــــــــــــــــست سال پیش یعنی سال ۶۸ فکـــــــــــــــــــــر کن! منم سال ۶۸ بودم حتی مشهدم رفته بودم اون موقه ها سه سال و اندی بیشتر نداشتم B-)

خیلی خاطره ای از اون موقه ها که ندارم ولی (ادامه…)

خیلی یعنی چندتا؟؟؟

{ پست شده در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : روزانه ها

نیوشا و سهیل میگن *****تا

رضا میگه *** تا

ترنم میگه ******** تا

عباس و محمد و مهدی و آیسا میگن ********** تا

شایدم ****************************************************************

******************************* تا

حالا واقعا خیلی یعنی چند تا؟ واقعا گیج شدم…

شایدم خیلی یعنی:

کاشکی هنوزم خیلی همون ***تا  و *****تا و ********تا و **********تا بود.

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت…

{ پست شده در ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : روزانه ها

خیلی جالبه که شرح حالت رو از زبون دیگران بشنوی…

————————————————————————————————————————————-

پ.ن: نقاشی رو مهشید نوه ی عموم ۲ ماه پیش واسم کشید. مخصوص خودم… یعنی حال و روز اون موقع به بعدمو کشید. نمیدونم چطور این روزا رو خونده بود…

سردار شهید و سربدار شاهد…

{ پست شده در ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : روزانه ها

مصطفی، اصغر، اصغر، مصطفی، موحدی، صفایی، صفایی، موحدی، سردار، ســــــــــروکله دار،شهید، شاهد…

داشتم میرفتم ایستگاه سرویس دانشگاه توی سپاهانشهر، از ماشین که پیاده شدم سرمو آوردم بالا یه هویی…

بابا این بنده خدا که تا دیروز سالم بود، کی شهید شد…

حالا درسته که شهادت هنر مردان خداست اما خداییش از این هنرا ندیده بودیم که یکی هم شهید باشه هم زنده…

زنده شم در (ادامه…)

تو هنوزم که هنوزه دنباله خودتی…

{ پست شده در ۰۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : روزانه ها

اول خواستم چشمامو ببندم و هر چی به ذهنم اومد بنویسم. بعد یکم ترسیدم که خطرناک شه ;) بعد به ذهنم رسید…

….
……
داشتی تو خودت غرق می شدی، بیخود و بیجهت و من بودم که دستتو گرفتم بدون اینکه…
کمک های ناچیزت رو با کمک های بیشماری که بهت کردم جبران کردم بل بیشترش بدون اینکه…
کج خلاقی هات رو با دل بزرگی که دارم تحمل کردم و به روت نیاوردم و خم به ابروم نیومد بدون اینکه…
محبت هات رو که چیزه زیادی هم نبوده با محبت های بی دریغ و روزافزون خودم جبران کردم بل بیشترش بدون اینکه…
(ادامه…)