آرشیو بر اساس شهریور, ۱۳۸۸:

پدافند غیرعامل من در هفته دفاع تقریبا مقدس!

{ پست شده در ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

سلامIMG_4029

بالاخره این پســــــــت آماده شد! چقدر طول کشید!

دوستـــای عاشقم عید همگیتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــارک! :) تبریک واسه یک ماه عشقبازیتون!

یک ماه پرشکوه و با عظمت و پر برکت به معنای واقعی کلمه سپری شد و صد حیف و دوصد حیف که تموم شد و دوباره باید یک سال دیگه بمونیم منتظرش! عجـــــــــــــــب…!

الان چند روز از فارغ التحصیلی یا بهتر بگم فارغ التعطیلی بنده داره میگذره!

قرار بود در مورد تجربه به زعم خودم تلخ مربوط به پروژه پایانی خودم صحبت کنم اما این چند روزه اینقدر خوب و شیرین سپری شده که فعلا نمی خام به تلخیاش بپردازم! باشه واسه بعد.

اما بریم سروقت هفته دفاع! عجب هفته ای شد این هفته! (ادامه…)

امروز روز توست! تبریک دست خالی ام را با سخاوت بی حدت بپذیر!

{ پست شده در ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : دانشگاه, روزانه ها

سلام

دقایق اولیه روز پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ برابر با ۲۷ رمضان ۱۴۳۰ و ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۹!

امروز روز تولد دوست خوبم آرمان خان شریف زادست! دوستی که تو این چهار سال حق دوستی رو تموم و کمال ادا کرد!

امروز قراره یکی از به یاد موندنی ترین روزای زندگیمون بشه. روز تولد آرمان همزمان شده با روز دفاعش و همینطور دفاعم!

آرمان جان این متن زیبا رو از کویر دکتر علی شریعتی به طبیعت سرسبز زندگیت تقدیم می کنم :

… آن شب من نیز خود را بر بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن، مرغان الماس پر ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسونکاری شنا می کنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبیعت بر چهره نفرین شدگان کویر می نوازد از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین – که هر شب دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه آسمان، آرام آرام، به گوشه ای دیگر می برد – سر زد و آن جاده روشن و خیال انگیزی که گویی یک راست، به ابدیت می پیوندد : “شاهراه علی”، “راه مکه”! که بعدها دبیرانم خندیدند که: نه جانم! کهکشان! و حال می فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان، یعنی ازآنجا که کاه می کشیده اند و اینها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالتنشین شهر آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاهکش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه می رود.

بازم تبریک می گم آرمان جان تولدت رو و امیدوارم که ۳ سال دیگه واسه دفاع پروژه کارشناسی ارشدت دعوتمون کنی و ۳۰۰ سال دیگه واسه جشن تولد ۳۲۳ سالگیت!

فقط ۴ روز تا دفاع شایدم حمله!

{ پست شده در ۲۲ شهریور ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

88/06/25

88/06/22

امروز ۲۲ شهریور ۸۸ فقط ۴ روز مونده تا دفاع!

الان بعد یه مدت اشغالی ( به جای مشغولی )  یه نیمچه وقتی پیدا شده که یه پست جدید بزنم!

داستانی شده این پروژه پایانی ما! اصلا از خودم راضی نیستم سر این پروژه! خیلی بد کار کردم!خیلی خیلی بد! تو این پروژه به معنی واقعی وقتو کشتم!

پروژه خوبی برداشتم خیلی هم دوست داشتم یه کار توپ از آب در بیاد اما نمیدونم مشکل کار کجا بود که به جاهایی که نمی خواستم کشیده شد.

البته یه سیستم کاملا هجومی ارنج کردم واسه روز ۵شنبه اما امیدوارم روز قبلش پاتک نخورم!

شاید یه بازبینی به وقایع اتفاق افتاده تو این پروژه بد نباشه حداقل یه تجربه خوب میشه واسه آینده اما یه تجربه از دید خودم تلخ!

بازبینی باشه واسه روز بعد از دفاع اما امیدوارم که به خیرو خوشی تموم بشه این پروژه! این روزا شده روزای عجله کردن! عجله کردن واسه رسوندن پروژه به روز دفاع! امیدوارم این عجله ها کار دستم نده.

شاید پروژم متاسفانه چیزه چشمگیری نشده باشه و قابل دعوت کردن نباشه اما از همه دوستای خوب واسه روز ۵شنبه ۲۶ شهریور ساعت حدود ۱بعداظهر دعوت میکنم که تشریف بیارن و سرافرازمون کنن!

قبل از منم آرمان و همزمان با اونم علی و رضا و نصیر دفاع دارن! باید روز جالبی باشه. واسه همه دوستان آروزوی موفقیت میکنم امیدوارم روز دفاعشون روز به یاد موندنی ای بشه واسشون.

از همگی هم التماس دعا دارم.

عبور موقت!

{ پست شده در ۲۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
مربوط به : روزانه ها

بالاخره این وبلاگم از بی اسمی دراومد!

این پست به صورت علی الحساب باشه تا این پروژه پایانی یکم بمون وقت بده بش برسیم!

اگر دوستان نظری دارند خوشحال میشم توی این پست بشنوم!

پیغام ماهی ها!

{ پست شده در ۰۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }
برچسب ها :
مربوط به : خانوادگی, پشت سر

علی

علی

پاشو علی

پـــــــــاشــــــو

پاشو سحر شده!

پـــــــــــــاشو سحر شده دیگه…

“مومنان! سحرخیز تا اذان صبح به افق اصفهان فقط ۲۵ دقیقه دیگر وقت باقیست”

“پاشو ۲۰ دیقه مونده!”( یه ۵ دقیقه ذخیره میکردن که بیدار شیم :) )!

چقدر سرده حیاط دارم یخ میزنم! کی حالشو داره بره تا اونطرف حیاط دستشویی!

وای چقدر این آب توی حیاط سرده! یخ زدم! بدوییم بریم تو اتاق باباجون سحری بخوریم الان اذان میشه!

“اللهم انی اسألک…” خیر مقدمیه که امواج محترم ( به قول صالح اعلای عزیز ) رادیو اصفهان میفرسته. سفره پهنه سفره ای که (ادامه…)