فصل جدید: سربازی!

{ پست شده در ۰۱ شهریور ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

چیزی که خیلی‎‏ها ازش می‏ترسند واسه من بیشتر شبیه یه سرگرمی جدید می‏مونه!

غیر از الافی‏هاش فکر میکنم دوران قشنگی باشه!
بامید یه دوران پر فراز و نشیب و باحال! محتاج دعای خیرتونیم :-)
دلم واسه همه دوستان بشدت تنگ میشه :heart:
یا علی
:bye:
————————————————————————

پ.ن ۱: دوره آموزشی رو نیروی هوایی ارتش مشهد افتادم! دم امام رضا گرم :yes: نایب الزیاره همه دوستان هستم :)
پ.ن ۲ : تو این دوماه به موبایل دسترسی ندارم و بهترین راه ارتباطی همینجاست :mail:

مربوط به : روزانه ها

مسابقات آکروژیم

{ پست شده در ۱۹ تیر ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

۱۵ تیر امسال یک روز جالب و ببیاد موندنی شد واسه‏م :)
به لطف خدا تونستیم مقام دومی کشور رو در رشته آکروژیم (Acrogym) در قسمت ۴ نفره بالانس بدست بیاریم و در مجموع به عنوان نماینده اصفهان به مقام سوم کشور برسیم.
امسال سومین دوره مسابقات قهرمانی کشور آکروژیم نیمه تیرماه به میزبانی تهران برگزار شد! از یک ماه قبل از مسابقات شروع به تمرین کرده بودیم! چیزی در حدود ۷ سال بود که در زمینه آکروبات فعالیت داشتیم ولی اولین باری بود که به مسابقات این رشته اعزام می‏ شدیم. واسه خود من تجربه جدیدی بود چون حدود ۱۲ سال بود که از آخرین مسابقه‏ی رسمی ورزشی که تو سطح کشوری داده بودم می‏گذشت و مدتها بود دنبال یه همچین فرصتی می‏گشتم. بعد از تغییر و تحولات اخیر هیئت ژیمناستیک اصفهان تیم منتخب واسه این مسابقات نسبت به قبل چهره جدیدی داشت. من و جواد کاظمی و مهیار مصفی به عنوان سه نفر از گروه آکروبات آذین به همراه مصطفی صدیقی رییس هیئت ژیمناستیک شهرستان انتخاب شدیم واسه تیم ۴ نفره و محمد و حسن جباری هم واسه تیم ۲ نفره. تمرینات رو از اواسط خرداد شروع کردیم یعنی چیزی حدود یکماه قبل از مسابقات (ادامه…)

یکسالگی عبور موقت!

{ پست شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

سلام

این پست دقیقا یکسال بعد از اولین پست عبور موقت! نوشته می‏شه. یعنی امروز ۱۲ تیر ماه ۸۹ اولین سال تولد وبلاگ منه :)


اول از همه دوستان که تو این یکسال به من و وبلاگم لطف داشتند سپاسگزارم و بابت انرژی و روحیه ‏‏ای که واسه نوشتن توی این وبلاگ بهم دادند تشکر می‏کنم :rose:
سال پر فراز و نشیبی واسه‏‏ ی من و وبلاگم بود. گاها خیلی سوت و کور می‏شد و گاها هم چراغش به لطف خدا پر فروغ می‏شد. امیدوارم توی سال‏ های آینده بتونم بهتر و پر بارتر اداره‏ ش کنم. و امیدوارم وقت کسی اینجا هدر نرفته باشه.
خوشحال می‏شم اگر خاطره‏‏ ای توی این یکسال از وبلاگم دارین توی همین پست نظر بدین.
متشکر از حضور همه‏تون
یا علی

به راستى که دوستى را زبان اظهار کند، ولى محبت را چشمان

{ پست شده در ۰۵ تیر ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

یه باغبونی بهم می‏گفت زمانی باغبون خوبی می‏شی که هرس کردنت خوب باشه! اگه هرس بلد نباشی مجبور می‏شی بعد یه مدت بری سراغ ریشه! اگه هرس بلد نباشی باید فاتحه باغت رو بخونی! ولی اگه خوب هرس کنی بموقع هرس کنی به اندازه هرس کنی! اون موفعست که باغت همیشه سرسبز و خرم و موندگار می‏مونه!
می‏گفت آفت کم کم میاد آروم آروم زیاد می‏شه و اگه جلوشو نگیری یهو به یه جایی میرسه که نمیدونی چی شد! نابود می‏کنه نرم نرم و آسه آسه! می‏گفت واسه اینکه بتونی جلوی آفت رو بگیری باید خیلی خوب بشناسیش! هم تو اونو بشناسی هم اون تو رو! اما خب خیلی کار سختیه چون اساسا جنس ما متفاوته! می‏گفت اگه بخوای جلوی آفتو بگیری دیگه نباید به خودت فکر کنی!

یه روز یه باغبونی ….  یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میون
…. باغچه مهربونی
می‏گفت سفر که رفتم
…. یه روز و روزگاری
این بوته‏ی یاس من
…. می‏مونه یادگاری
هر روز غروب، عطر یاس
…. تو کوچه‏ها می‏پیچید
میون کوچه باغا
…. عطر خدا می‏پیچید
اونایی که نداشتن
…. از خوبی‏ها نشونه
دیدن که خوبیه یاس
…. باعث زشتیاشونه
عابرای بی احساس
…. پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستند
…. آدمای ناسپاس
یاس جوون مرگمون
…. تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه
…. اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه
…. شبونه یاس و برداشت
پنهون زنامحرمان
…. تو باغ دیگه ای کاشت
هزار ساله کوچه‏ها
…. پر می‏شه از عطر یاس
اما مکان اون گل
…. مونده هنوز ناشناس!

عیدتون مبارک! :rose:
یا علی!

—————————————————–
پ.ن: عنوان این پست برگرفته از “غررالحکم ، باب حب و دوستی

فصل سکوت…

{ پست شده در ۰۱ تیر ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

قدم اول! سکوت،
رهگذرای کنار خیابونن که دارن حرف می‏زنند.
قدم دوم! سکوت،
اره برقی نجار پاساژ زیر پل می‏شکنتش
قدم سوم! سکوت،
صغری، کبرای فروشنده‏ست واسه آب کردن جنسش
قدم چهارم! سکوت،
یک، دو، سه، … ، صدوچهارده، صدوپونزده
قدم پنجم! سکوت،
صدای گلوی خشک پل شاهی!
قدم ششم! سکوت،
باد می‏نوازد، باران می‏خواند!

قدم هفتم !؟

سکوتم از رضایت نیست،
دلم اهل شکایت نیست!
هزار شاکی خودش داره
خودش گیر گرفتاره!
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
ازین بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما!
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی‏ورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزها نمی‏ارزه!
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
می ریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچکی نمی خواد قصه هاشو!

مربوط به : روزانه ها

دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب…

{ پست شده در ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

یادمه یه روز یه دوستی این جمله رو واسم فرستاد : “دلم برخواستنی به ناگاه می‏خواهد و گریختنی گرامی از سر فریــــــــاد، دلم غاری می‏خواهد و خوابی سیصد ساله…”. امروز سرونه‏ی فکرای مربوط به این چند روز و شاید چند ماه و حتی این یک سال اخیر یاد جمله‏ش افتادم و دنبال باقی متنش رفتم شایدم رفتم که به غارش پناه ببرم!

دلم برخواستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد. دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد . می خواهم چشم بر هم گذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود؟ و ندانم که کدامین قرن از پی کدامین قرن می گذرد و کاش چشم که باز می کردم، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود. من آدمی هزار ساله ام که هزارن بار گریخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا که رفته ام دقیانوس نیز با من آمده است. من خوابیده ام و او بیدار مانده است. دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید.
من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشمهای من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت که بر قلب من تکیه زده است و آن سوارانی که از پی من می آیند نه در راهها که در رگهای من می دوند.
چه بگویم که گریختن از این دقیانوس گریختن از من است و شورش بر او ، شوریدن بر خودم
نه ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهایی
من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب. که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید. فردا ،مصاف من است و دقیانوسم. بی زره و بی شمشیر و بی کلاه تن به تن و رویارو؛ زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش

فقط می‏تونم بگم که یه چیزی رو فراموش کرده بودم :«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ، کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (الصف، آیات ۲ و ۳)
————————————————-
پی‏ نوشت ۱ : متن از کتاب «من هشتمین آن هفت نفرم» از عرفان نظر آهاری
پی نوشت ۲ : علیرغم میلم دست به میخ و تخته شده بودم واسه در اینجا که این متن جلوی چشمم اومد. از دوستی که این متن رو روزی واسم فرستاد سپاسگزارم
:rose:

مربوط به : روزانه ها

جناب عشق بلند است همتی حافظ …. که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند

{ پست شده در ۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

دانشنامه آزاد ویکی پدیا اصطکاک رو اینطوری تعریف میکنه:

اصطکاک نیروی مقاومتی است که در برابر حرکت اجسام به وجود می‌آید. این نیرو همواره در خلاف جهت حرکت ایجاد شده و با حرکت اجسام مخالفت می‌کند.

با افتخار تمام و با اعتماد به نفس کامل چه از نوع کاذب چه از نوع جاذب میخوام توی این تعریف دست ببرم. مشکل مساله اساسی این تعریف کلمه جسم و اجسام. به نظر من اصطکاک فقط در مقابل حرکت اجسام نیست البته در صورتیکه فکر و روح و عشق و علاقه افراد رو جزء اجسام دسته بندی نکنیم. اما ادامه این تعریف با این اغتشاش و اختشاش علمی خیلی میتونه جالب باشه ;-)

اصطکاک به عواملی چون نیروی عمودی، شرایط سطح‌های تماس از نظر زبری، جنس سطح‌های تماس بستگی دارد و در صورتی که تغییرات دما به‌گونه‌ای باشد که موجب تغییر زبری سطح تماس شود، در افزایش یا کاهش اصطکاک موثر است.

اولا خوش به حال اونایی که دچار اصطکاکند. یعنی منظورم اینه که اصطکاک در مقابل حرکت ایجاد میشه و اونحایی که حرکت وجود داشته باشه اصطکاک بوجود می‏آید. ولی خب از اون مهمتر نحوه برخورد با اصطکاکه.
میشه توجهی بش نکرد و گذاشت اون تموم انرژی جنبشیمونو تبدیل به انرژی درونی و گرما کنه.
میشه نیروی حرکتی بیشتری بکار برد که البته خیلی به منابع وابسته است و به همین راحتیا نیست و البته خیلی هم پر هزینه است.
کار دیگه ای که میشه با این اصطکاک کرد اینه که روی عوامل موثر روش کار کرد یعنی نیروی عمودی، شرایط سطوح تماس از نظر زبری و جنس سطوح تماس. البته شاید عامل سوم خیلی تغییر پذیر نباشه چون ممکنه توی طول زمان بوجود اومده باشه ولی روی دومورد دیگه خیلی میشه فکر و کار کرد.
نتیجه کاهش اصطکاک قطعا افزایش سرعت حرکت میتونه باشه.
این روزا به شدت درگیر مشکل مساله اصطکاک شدم. امیدوارم به لطف پروردگار بتونیم بهترین راهکار و واسه کاهش اصطکاک بکار بگیریم.
موقع نوشتن این پست یاد کلاس دکتر جمشیدی می‏افتادم. موقعی که سر کلاس معماری نمودار پیشرفت (خودش منظورش پیشرفت علمی بود ولی به نظر من قابل تعمیمه) میکشید. یادش بخیر!

چقدر دل آسمون امروز بارون میخواست!

{ پست شده در ۲۴ فروردین ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

حدود یک ماهی هست که خودخواهی بعضی آدما باعث شده که دیگه نتونی به کاری که علاقه بش داشتی و عاشقونه دنبالش میکردی ادامه بدی. چرک طوری کف دستشو گرفته بود که به چشماش زده بود. هیچیو نمیدید. حتی سه سال… . لعنت بر این چرک.

بدترین حس دنیاست که آدم حس کنه از عشق و علاقه ش سوء استفاده میشه اونم به خاطر… . یک سالی بود که خودتو گول میزدی! نه؟ :unsure:

به قول همدم این روزا (ادامه…)

سال نو مبارک! با تاخیر ..دی

{ پست شده در ۰۶ فروردین ۱۳۸۹ توسط عابر پیاده }

سلام به همه دوستان عزیز :)

اول اینکه فرارسیدن سال نو رو به همگی تبریک میگم. انشاله که سال روشن و پر برکتی در کنار خانواده داشته باشید :)

بالاخره بعد از مدتی عبــــــــور موقت هم دوباره راه افتاد :) از همه دوستانی که تو این مدت سر زدند و به در بسته خوردند پوزش می طلبم :)

یا علی مدد

مربوط به : روزانه ها

خیلی دلم واسش تنگ شده حج آقا!

{ پست شده در ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ توسط عابر پیاده }

اول اینکه تسلیت میگم به همه دوستان عزیز رحلت پیام بر مهر و عطوفت رو! پیام بری که آمدنش، بودنش و رفتنش سرشار از محبت و دوستی بود!

بعدشم تسلیت میگم شهادت آقا علی بن موسی الرضا رو! اسطوره فراست و دانایی!

امیدوارم خدا بهمون توفیق شناخت و پیروی این بندگان خاصشو عطا کنه!

بهانه ای شد که یادی بکنم از اولین سفر و آخرین سفر زیارتیم به مشهد مقدس! اولیش مربوط میشه به ۲۰ یعنی بیــــــــــــــــست سال پیش یعنی سال ۶۸ فکـــــــــــــــــــــر کن! منم سال ۶۸ بودم حتی مشهدم رفته بودم اون موقه ها سه سال و اندی بیشتر نداشتم B-)

خیلی خاطره ای از اون موقه ها که ندارم ولی (ادامه…)